چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب که ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
برو...برو...به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی ...او زمین...من آسمان
بر او بتاب زان که من نشسته ام
به ناز روی شانه ستارگان
بر او بتاب زان که گریه می کند
در این میان قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت
دل تو مال من/تن تو مال او
تو که مرا به پرده کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من...
<<<فروغ
جایی که همه همیشه خوشحال اند
جایی که همه درباره شادترین چیزها
شوخی می کنند یا آواز می خوانند
جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست
هیچ کس هیچ غمی ندارد وتا بخواهی لبخند و خنده است؟
من در سرزمین شادی بو ده ام
اگر بدانی چقدر کسل کننده است!
"سیلور استاین"
از آنانی که سعی دارند جاه طلبی تان را تحقیر کنند دوری کنید.انسانهای ناچیز همیشه چنین عکس العملی نشان می دهند.در حالیکه اشخاص بزرگ سعی دارند با رفتار خویش احساس به عظمت رسیدن را در شما تقویت کنند
"مارک تواین"
{شکسپیر}:وجود ما به منزله باغی است که اراده ما باغبان آن است
نیکبختی بر سه ستون استوار است:
فراموش کردن گذشته
غنیمت شمردن حال
امیدوار بودن به آینده
و این سه ستون بر پایه محکم تری استوار است"ایمان"
"مارن"
هرکه مرا حرفی بیاموزد مرا بنده خود قرار داده است(امام علی (ع))
They say love is just a game
They say talk and feel the pain
Sometimes you went sometimes you loose
And I guess…
This time you should know I want you be the one
You know that I die for you
Don't you forget about me baby
Don't you forget about me now
You don't want to
Coz I'm already die
گفتم که مرد عشق نیستی ...باورت نبود
در این غروب تلخ جدایی هنوز هم
می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود؟
می خواستی به خاطر سوگند های خویش
در بزم عشق بر سر من جام نشکنی
میخواستی به پاس صفای سرشک من
این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی
پنداشتی که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟
پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز
در تنگنای سینه فراموش میشود؟
تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو شبها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی
من مانده ام که عشق تو تاج سر کنم
روزی که پیک مرگ مرا میبرد به گور
من شبچراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ توست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم!
»نام شعر:خورشید جاودانی شاعر:ف.مشیری
با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفت
چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت
الهام مردو کاخ بلند خیال ریخت
نوراز حیات گم شد و شور از شراب رفت
این تابناک تاج خدایان عشق بود
در تندباد حادثه همچون حباب رفت
این قوی نازدار دریای عشق بود
در موج خیز علم به اعماق آب رفت
بگذار عمر دهر سر آید که عمر ما
چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت
ای دل بیا سیاهی شب را نگاه کن
در اشک گرم زهره ببین...یاد ماه کن
ف.مشیری
من از شعرهای رمانتیک خوشم میاد چون در دبیرستان رشته ام انسانی بود
دیشب رفتیم با مامانم پیاده روی ماهی قزل الا رو با غ نوشته بود!!!عجب مردم با سوادی داریما!این هم محله ای ها کولاک کردن به خدا
دیگه از ستاره ها می گم که توی اصفهان راحت می شه دیدشون
احساسات و غلیان های درونی ام را می گویم تا ارام بگیرم و بدانم در اسمان ها ستاره ها را می چینم و به زمین هدیه می دهم تا انسان باشم
خیلی ادم جور وا جور دیدم ولی فقط خودم بودم و دلم.از دلتنگی نگم چون زشته از عشق می گم چون بازم ناشناس و همه به شوخی به پایانش می برن....جهان دوست داشتنی من همین جا ایران ـاصفهان